جهان فاسد مردم را ، بریز دور و در این دوریبه عطر نافه یِ خود خو کنکمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت رابه تیرِ معجزه آهو کنمفصلاند زمستانها ، و برف نسخهی خوبی نیستبرای سرفه ی گلدان ها ، گلی نمانده خودت گُل باشتو را بکار و شکوفا شو ، تو را بچین و تو را بو کنشب است یک تنه زیبا شو ، و چند ماه شکیبا شوسپس مرا متولد کن ، بتاب رویِ شبم دریاو جوجه اردک زشتم را ، به زیر بال و پرت قو کنکسی نمیشنود ما را ، اگر که رویِ سخن داریو درد حرف زدن داری ، اگر دهانِ خودت هستیاگر زبان خودت هستی ، به گوش هایِ خودت رو کنمسم که پخش و پلا هستم ، دچار درد و بلا هستمتو عادلی که طلا هستی ، به کیمیای مساواتتتو را بدل به خودت اما ، مرا بدل به ترازو کن
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مهدوی
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 13:40